تبليغاتX
شهر سنگستان
احوالات شهر دیروز امروز و شاید فردای ما

 سالها پیش که ادم داشت اماده میشد که پا به زمین بزاره ،خدا قانونی رو تنظیم كرد  که نظم در جهان بیشتر شه. اون قانون رو تو یه لوحی نوشت و داخل صندوقچه ای قرار داد وبه فرشتهاش داد تا به زمین بیارن. روزها گذشت و ادم پا به زمین گذاشت و هر روز کامل تر شد، انسانها کتاب نوشتن و کتابخانه ها بوجود امد. سالهای بعد پسری بدنیا اومد ، پدر ثروتمندش کتابخانه ای برای او خرید و مشغول تحصیل شد. روزی پسرک که داشت دنبال کتابی میگشت صندوقچه ای پیدا کرد. داخل صندوقچه لوحی بود. ساعت ها به لوح نگاه کرد و چیزی نفهمید.    

مرگ،نمی دونم زمان مرگ هر کس به چی فکر میکنه .

مرگ شاید یه قانون باشه ،قانونی که همیشه جواب میده.مرگ شاید راست ترین حقیقت زندگی باشه.اینکه بالاخره اتفاق میوفته .مرگ هر ادم دلیلی داره،بیماری شاید دلیل مرگ خیلی ها باشه.روی همین میز بیمارای زیادی رو از دست دادم،ولی تا به حال یه دوست رو از دست ندادم.دیروز این موقه ها بود که دوست نزدیکم روی همین میز از دست رفت.زیر دست های من .شاید دیروز که از خواب بیدار میشد فکر نمیکرد که قراره امروز بره. دیروزم یه روز عادی بود شبیه به همه روزای عادی دیگه، نمی دونم زمان مرگ هر کسی به چی فکر میکنه ولی مطمئنم دوستم داشت تنها به اون دختر فکر میکرد،پریروز وقتی برای اخرین معاینه پیشش رفتم حالش خوب بود .از قدیما حرف زدیم و خندیدیم، حالش خوب بود و امید زیادی داشت تا یه زندگی جدید رو ببینه ، بهم گفت اون روز یادته ، یادم بود . . .خوب خوب. . . شاید فکر میکرد که دیگه وقتش رسیده .حقیقتی که اون روز نصفه کاره گذاشتش و هر چی اصرار کردم چیزی نگفت اون روز راه زیادی پیاده اومده بودیم .از دختری گفت که فقط یه شب با هاش خوابیده بود ولی همون یه شب شده بود همه زندگیش .تا اینجاش حرف تازهای نبود . ولی هنوز نفهمیدم بهترین دوستم چرا به جشن فارغ التحصیلیم نیومد ورابطش با من و بقیه بچه ها سرد شد . ولی اون میدونست ، بهم گفت : قبل از جشن بهش گفته بود نمی خوام تو این مهمونی دوستام به زنم چشم داشته باشن.

دو سه روز بیشتر به اخر تعطیلات نمونده بود .دو تا از دوستام اومده بودن پیش من ، تنها بودم. اخرای شب با همدیگه یه فیلم دیدیم. موقع خوابیدن دوستم  برامون  داستانی تعریف کرد از خودش. یه داستان واقعی .داستانش یه جورایی یه اعتراف بود. یه اعتراف تلخ . شاید گفتنش شجاعت میخواست. یه روز كه از دانشگاه میاد خونه  میبینه یه جفت کفش دخترونه جلوی دره. وقتی وآرد میشه میبینه دوستش با یه دختر نشستن .شب که میرسه دختر موندنی میشه .دوستش  برای گرفتن شام بیرون میره ولی شب برنمیگرده.  اون شب دوستم و دختر با همدیگه میخوابن ، رو یه  تخت و همه چی شروع میشه. نیمه های شب وقتی دوستش  برمیگرده صحنه خوبی نمبینه. داستانش كه تموم شد , اونيكي داستان جديدي رو شروع كرد.

 پسرک بزرگتر شد و هر از چندی به سراغ لوح میرفت.سال ها بعد اوجوانی عالم و دانشمند شد و هنوز لوح رو داشت. روزی زیر درخت سیبی به سر پسرک خورد و سالها بعد پسرک قانون روی لوح رو خوند و نام خودشو روی اون گذاشت. در سالهای بعد تر پسرک دیگری قانون اون رو اینطور معنی کرد، هر عملی جوابی داره.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:34  توسط آدریان  | 

دوازده سالی میشه که بهش علاقه دارم. اون الان صاحب یه دختر شده یه دختر 4 ساله . تو اون سالا هیچ چیز بین من و اون نبود جز نگاه. همیشه تردید داشتم که ایا اون هم به من علاقه داره یا نه ؟ ولی یاد حرف بزرگی میوفتادم که میگفت علاقه خودت مهم ترین چیزه. گرچه این آخرا به این نتیجه رسیده بودم که اون هم به من علاقه داره. هیچ وقت نخواستم خودمو گول بزنم و خودمو به هیچ دلخوش کنم. به خاطر همینه که یکم دیر فهمیدم که اونم به من علاقه داره. حالا بعد از دوازده سال قراره دوباره ببینمش. نمی دونم درباره من چی فکر میکنه . شاید اصلا منو نشناسه و شاید اون هم مثل من توی این دوازده سال منتظر بوده.
سر مو تکیه دادم به شیشه ماشین و دارم به اتفاقات گذشته فکر میکنم و اتفاقات مهمی که قراره برام بیفته. شاید مهم ترین روز زندگیم , اتفاق امروز باشه. احساس عجیبیه , یکم استرس دارم, البته طبیعیه چون معلوم نیست که قراره چه اتفاقی بیفته . البته یه چیزی به هم نیرو میده , پیش خودم میگم : کاری که باید میکردمو کردم. دوازده سال منتظربودم , خودمو شامل قانون " از دل برود هر آنکه از دل برود نکردم" دیگه نتیجش دست من نیست. احساس خوشایندی دارم . فارغ از هر اتفاقی که قراره بیفته همین که قراره دوباره ببینمش برام زیباست.
به کافه کتاب میرسم . به طبقه دوم میرم. یه میز برای خودم انتخاب میکنم و یه قهوه سفارش میدم. هنوز تا اومدنش زمان مونده. سعی میکنم با نگاه کردن به کتاب ها انتظار رو نفهمم. چند لحظه بعد حواسم به پشت سرم جلب میشه . برمیگردم میبینم یه دختر کوچیکی پشت سرم وایستاده, باموهایی طلایی که کلایی قرمز رو سرشه. بهم لبخند میزنه. خم میشم و اسمشو میپرسم در جوابم میگه اسمش سحره. میگم کوچولو اینجا چیکار میکنی ؟ میگه با مادرم اومدم اینجا , میگه اسم مادرش سپیده ست. سعی میکنم که نپرسم مادرش کجاست چون مطمئنم مادرش کسیکه قراره من ببینمش. به تاخیر افتادن ملاقاتمون اندکی برام لذت بخشه. سحرو بقل میکنم میبرم بالای سرم . خنده هاش و تاب خوردن موهای طلایی رو صورتش برام لذتیه گوارا. متوجه نگاهای عجیب اطرافیانم میشم ولی توجهی نمیکنم. برمیگردم سر میزم وسحر رو صندلی مقابلم میشینه. نگاهم به اون سمت خیابون جلب میشه . دارم دیواری رو میبینم که رهگذری یادگاری از خودش به جا گذاشته . " حتما فردا اتفاق میوفته " جمله ای که روی دیوار نقش بسته. همین طور که دارم به این جمله نگاه میکنم اضطراب جودم رو میگیره . از دم در مادرم رو میبینم که داره وارد کافه کتاب میشه. جلوم رو نگاه میکنم , دیگه سحر مقابلم نیست . همین طور که با چشام دارم دنبال سحر میگردم مادرم رو روبروم میبینم . این دفعه مادرم که جلوم نشسته. دستامو میگیره وبه گرمی فشار میده. بهم میگه باز دوباره امروز قرصات نخوردی. دنیا رو سرم خراب میشه . به خودم میام و توهماتی که تو ذهنم است رو به یاد میارم . نه قراری بوده نه سپیده ای و نه سحری. همشون توهمات ذهنمن. با مادر به خونه برمیگردم.
فردا دوباره به کافه کتاب برمیگردم . دوباره جمله ای که روی دیوار نوشته شده رو میبینم. به نزدیکیه دیوارمیرم و دستم رو به انحنا های جمله میکشم. جمله ای که روی بتن سرد و خشک نفش بسته و برای سالیان درازی ماندگار خواهد شد. چند قدم به عقب میزارم و دوباره جمله رو میخونم. " فردا حتما اتفاق میوفته " یک لحظه ترس وجودم رو میگیره دستم رو تو جیب کاپشنم میکنم و جعبه قرصام در میارم . خیالم راحت میشه . مطمئن میشم که قرصام رو خوردم و جمله ای که میبینم واقعیه واقعیه. تا فردا که اتفاق بیفته منتظر میمونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:36  توسط آدریان  | 

اواسط زمستون بود. هوا سرمای دلنشینی داشت . قدم زدن تو خیابون کنار دانشگاه این دلنشینی رو دو چندان میکرد. تصمیم گرفتم تو مسیرم لحظاتی رو تو کافه فرانسه سپری کنم. روز اول هفته بود و با کمی خوش شانسی می تونستم مجله مورد علاقم رو از روزنامه فروشی بخرم. وارد کافه فرانسه شدم و برای خودم یه شیر کاکائو و دونات سفارش دادم. شروع کردم به ورق زدن مجله , چند پرونده از تاریخچه موسیقی راک , بزرگترین سازه مسقف جهان , چند داستان کوتاه ,مقاله هایی از ادبیات شرق, چندین عکس و دها مقاله نقد و بررسی از بزرگان دنیای فیلمسازی مطالبی بود که که شماره جدید به خودش اختصاص داده بود. خوشحال بودم چرا که میتونستم دو سه هفته ای با خوندنش سرگرم باشم. همین طور که داشتم مجله رو از ته به اول ورق میزدم خبری روخوندم از دزدیده شدن اولین پاپیروس از موزه واتیکان که صدو سی سال از سرقتش میگذره. در حال خوردن شیر کاکائو, داشتم به رهگذرا و حرکاتشون نگاه میکردم که نظرم جلب شد به حرفای دو مردی که در چند قدمی از من ایستاده بودن . کافه زیادی شلوغ بود ودرست نمیتونستم حرفاشون رو بفهمم.
سقوط ایمان,استفتاهات مسموم , عارضه آفرینش, زوائد خلقت, چند واژه ای بود که تونستم از حرفاشون بشنوم। پیش خودم گفتم چرا اینجوری با هم صحبت میکنند واین چه جور صحبتی که به این کلمات نیاز داره؟ گفتم شاید دارن فیلم بازی میکنند , سریع در جواب خودم گفتم چه نیازی دارن فیلم بازی کنند اون هم به این صورت। "قیام ذوالقرنین رسانه ای است" دوباره من رو به فکر فرو برد , دو سه تا تعبیر به ذهنم رسید ولی فایده ای نداشت । واقعا کنجکاو شده بودم که ببینم قضیه از چه قراره. تصمیم گرفتم باهاشون هم صحبت شم. برخوردشون خیلی گرم بود. موهاشو از ته تراشیده بود واون یکی موهای بلندی داشت. رو میز اونا هم مجله ای که من داشتم بود و چند تا کتاب نایاب که میتونست هر خوانندهای رو وسوسه کنه. نه دانشجوی ادبیات بودن نه هنر ونه سینما ولی خیلی خوب در خصوص این موضوعات صحبت میکردن. یک ساعت نشده بود ولی باهمدیگه خیلی صمیمی شدیم . در باره خیلی چیزا صحبت کردیم. رفته رفته در برابر کلامشون احساس ضعف میکردم. وقتی باهمدیگه صحبت میکردن کمی عصبی میشدم چون قادر به فهمشون نبودم. وقتی از نوع صحبت کردنشون سوال کردم , خندیدن. وقتی دوباره پرسیدم چهرشون تو هم رفت. شاید نمی خواستن دربارش حرف بزنن و شاید هم از چیزی می ترسیدن. گویا چیزی میدونستن که بقیه انسانها از دونستنش محروم بودن .شاید خودشون هم این نوع حرف زدن رو دوست نداشتن. خیلی از مسائل مهم دیگه واسشون اهمیت نداشت.با اینکه زیادی می خندیدن ولی چهرشون خسته بود. شاید دلیلش حقیقتی بود که اونا فهمیده بودن. به هرحال هرچی که بود نوع حرف زدنشون, خندیدناشون, پوچ دونستن خیلی از اعتقادات و کلا تفاوتی که با همه داشتن یه چیز ذاتی نبود. چیزی بود که بهش رسیده بودن ولی دوسش نداشتن. دوست داشتن اون حقیقت رو نمی دونستن ولی زندگیشون عادی بود.
چند دقیقه ای است که تو پارک منتظرشم , نوع رفتارش نگرانم کرده, پاتوقش شده جدیدا کافه فرانسه, حرف زدنش هم کلا تغییر کرده. همیشه جایگاه ویژه ای بین بچه ها داشت, کم حرف میزد ولی مفید, سعی میکرد حرفش رو آخر سر از همه بزنه. بچه ها همیشه به کلامش اعتقاد داشتن. این همه تغییر واقعا جای نگرانی داشت. وقتی اومد موهاشو از ته زده بود و یه کیف دستش بود و بدون اینکه سلامی بده , دست داد و نشست. کلی براش صحبت کردم ولی اصلا حواسش به حرفام نبود. یک ساعتی میشد با هم بودیم ولی حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. وقتی کلی بدو بیراه نثارش کردم و گفتم حداقل برای طرف مقابلت احترام قائل شو عصبانی شد و بدون اینکه حرفی بزنه کیفش رو باز کرد و پاکتی درآورد و گذاشت تو دستام و رفت . پاکت رو باز کردم کاغذی کهنه و قطور توش بود. اولین بار بود که به یه پاپیروس دست میزدم. کاغذ رو برگردوندم و نوشته روش رو خوندم." وقتی در همان روزهای نخستین برادری , برادری را کشت بر خودم کوفتم که چرا اینچنین شد"

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 23:22  توسط آدریان  | 

فلانی را گفتند: پس چرا با این آب داغ استحمام می کنی؟ این آب حرارتی دارد که گویی مکفران برزخ را با آن جولان می دهند .فلانی پاسخ گفت : برای تحمل آتش دوزخ تمرین می کنم . او را گفتند پس چرا با آتش تمرین نمی کنی ؟ پاسخ گفت : آتش جانم را می سوزاند حال آنکه می خواهم روحم را عذاب دهم . گفتند چه شد به این ریاضتو آزار تن می دهی ؟ گفت : دو سال پیش خوابی دیدم پر تامل و پر نکته که چندین سال بزرگتر شده ام و دختری را عاشق گشته و ره او در پیش گرفته و مسلک شدم و برای خود سیرو سلوکی دستو پا کرده ام سپس مرا آزمونی سخت فرستاد و من رد شده و دختر را از من باز ستاند. جمعیان گفتند دیگر بر تو چه آمد ؟ در جواب آمد : فراغ او را تاب نیاورده و خرده سلوک خود را خرج تن کرده و خود چرانی پیشه کردم . او را گفتند خود چرانی دیگر چیست ؟ گفت: خود چرانی صنعتی است که در آن اشتیاق به آن و منع به آن را توامان در خود می پروری . گفتنتد: سود این صنعت برای تو به چه اندازه است ؟ گفت:سودی بسی زیاد به اندازه ی دوزخ . جمعیان فهمیدند که صنعت پر سودی است. گفتند دیگر چه شد ؟ در ادامه گفت : چندین بار خواستم سلوک خود را باز پس گیرم ولی در راه ماندم و صنعتم پر رونق تر شد .در همین باز گیری و باز ستانی بودم که ندا آمد و مرا گفت زیاد خود را خسته مکن سرانجام تو دوزخ است.این شد که خود را برای دوزخ آماده می کنم .او را گفتند خواب چند سال تو را به جلو رانده بود ؟ گفت:نوزده سال. گفتند در خواب چند ساله بودی ؟ گفت: 22 سال . پسرک گفت : آری اکنون 4 سال دارم . این سخن جملگی را خوش آمد و شراب ها برهم کوفتند و نعرها بر آوردند .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 0:48  توسط آدریان  | 

احساس میکنم دارم به یه  آدم دو شخصیتی  تبدیل میشم. احوالات فردام با اون چیزی که امروز هستم کاملا متفاوته. نمیدونم بیمار شدم یا عذابی زندگی منو تسخیر کرده.شاید هم دارم خواب میبینم ,کاش اینطور باشه ,ولی نه همه چیز واقعیه ,این لیوان خالیه چای  این مانیتور ,این قندون ,این تقویم و از همه مهمتر این حس و افکاری که دارم همشون واقعیه. تنهایی هم وضعیت منو بغرنجتر کرده. بیشتر اوقاتم جلوی کامپیوتره با لیوان چای ,بیشتر حواسم به تقویمه که امروز چه روزیه  و قراره کدوم اتفاق برای من رخ بده .تند تند به تقویم نگاه میکنم ترس از اتفاق امروز منو دیونه میکنه ,باز نگاهم به  تقویم میوفته نمیتونم تاریخ امروزو به حافظه نگه دارم ,از پس که ترس در تمام ابعاد وجودم رخنه کرده. تقویمو میبینم امروز 9مهر ,وای.............یادم میوفته که امروز قراره چه اتفاقی بیوفته,ساعتو نگاه میکنم ,ساعت : 30 5 , چیزی نمونده که سرو کلشون پیدا بشه .از صندلی پا میشم تو اتاق یه چرخی میزنم ,کلافم ,میرم سمت دستشویی تا یه آبی به سرو صورتم بزنم ,آب سردو میریزم رو صورتم چشامو باز میکنم خودمو تو آینه میبینم ,با افسوسی خاص زیر لب میگم آدریان......آدریان. از دستشویی میام بیرون ,آب سرد چیزیو عوض نمیکنه.سمت اتاق برمیگردم . نگاهم به پنجره میوفته ,ترس تو وجودم دو چندان میشه. ساعت 6 شده. دیگه میدونم قراره پشت پنجره چی ببینم.  تا از پنجره بیرون نگاه نکنم این وضعیت تموم نمیشه ,فکر نگاه کردن به اونا نفسمو بند میاره  , ولی باید پرده رو کنار بزنم و بهشون نگاه کنم هرچه زود تر این کارو بکنم اوضام برای ادامه شب کمی بهتر میشه ولی هرچی طولش بدم اونا کماکان پشت پنجره میشینن تا من بهشون نگاه کنم.یه دفعه از جا کنده میشم و خودمو پشت پنجره میرسونم ,پرده رو کنار میزنم و نیمکتی که اون هفت انوشه زبیارو رو خودش جا داده میبینم , نگاهشونو به سمت من میچرخونن و لبخندی شیطانی رو صورتشون نقش میبنده. به سرعت شروع میکنن به آغوش کشیدن همدیگه ,لب های سرخشونو روی هم میزارن و............. حرارتی وحشتناک وجودمو میگیره ...........صدای خنده هاشون به گوش میرسه واقعا اغوا کنندن............دمو بازدمم تند تر میشه دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم , اگه دستم رو بهشون نشون بدم همشون مال من میشن, میخوام دستمو بیارم پشت شیشه و به همه این بدبختی ها پایان بدم ,دستمو آروم آروم میارم بالا ولی جلوی خودمو میگیرم وپرده رو میندازم. رو زانو هام میشینم و نفسی میکشم,دوباره از پنجره نگاه میکنم خبری ازشون نیست.میرم سمت آشپزخونه تا یه چایی برای خودم بریزم ,ولی کتری خیلی وقته که خاموشه ,زیر کتریو روشن میکنم وبه اتاقم برمیگردم,سعی میکنم یکم بخوابم ..............قل قل کردن کتری منو از خواب بیدار میکنه .پشت میزم میشینم با یه چایی تو دست .سعی میکنم چند ساعتی که افکارم راحته خودمو از این منجلاب بکشم بیرون .سرمو میزارم رو میز تا بتونم افکارمو جمع جور کنم .برای رهایی از این عذاب باید انتخاب کنم , باید انتخاب کنم امروزو یا فردارو .اگه اتفاق فردا نبود انتخاب برام چقدر راحت میشد این سوالیه که فردا هم همین موقعه از خودم میپرسم که اگه فردا نبود انتخاب برام چقدر راحت بود .گرچه اتفاقی که فردا قراره بیوفته یه چیز دیگس از اتفاق امروز. دو اتفاقی که منشا شون دو حسه کاملا متضاد و مقابل همه تو وجود من ,دو حسی که این منجلاب رو برای من ساختن ,دو عنصر قدرتمند و مهلک ,عشق و شهوت............اتفاق فردا به اندازه امروز وحشتناک نیست ولی تو یه چیزی با اتفاق امروز مشترکه. هر دوشون پشت پنجره رخ میدن .فردا بعد از ظهر ساعت 6 کسی میاد پشت پنجره دیدنش به اندازه دیدن کسایی که امروز دیدم ترس آور نیست.اون یگانه دختریه که تا به امروز داشتم. باید بین یگانه عشقم و هفت انوشه یکی رو انتخاب کنم. بعضی وقتا فکر میکنم که اینهمه عذاب کشیدن و سختی نداره.......خوب معلومه باید کی رو انتخاب کنی؟.....وقتی که اون روز فرا میزسه و میرم پشت پنجره که عشقو انتخاب کنم.زمانی که میخوام دستم رو ببرم بالا تا عشق برای من بشه .,چهره اون هفت انوشه میاد جلوی چشام ...........اون چهرهای زیبا که پاها رو سست میکنه و نفس رو حبس........اون لب های سرخ و لبخندهی شیطانی و اغوا کننده ,چهره زیبا و معصوم دخترک رو برام مخدوش میکنه,ومن رو از عشق دور.اینه که آمیزش عشق وشهوت, زندگیم رو عفونی کرده.اینه عذابی که سی روز زندگیم رو مسموم کرده.

آدریان منتظرم بود قرار بود برای تعطیلی اخر هفته بریم گردش,اون روز کلا روز جالبی بود توی مسیر برگشت بودیم که به یه دو راهی رسیدیم,هروقت که برای گردش به اینجا میومدیم به این دو راهی میرسیدیم ولی همیشه راه خودمونو میرفتیم,ولی اینبار پیشنهاد دادم که آدریان بیا از این مسیر بریم ببینیم چی میشه.............راه افتادیم ,مسیر بسیار زیبایی بود.......تاکستانهایی که به دیوارهای کوتاه کاهگلی تکیه داده بودن,صدای شرشر رودخونه و وجود درخت های سیب تو کوه پایه بسیار آرام بخش بود.تا اینکه به یه راه باریک رسیدیم که امتداد شیب دار دو کوه بلند که در فاصله ای چند متری از هم به زمین رسیده بودن ,به وجود آمده بود. کنار راه باریکه تابلویی وجود داشت که با خطی زیبا روش نوشته شده بود "خوش آمدید"......یا باید این همه راه رو برمیگشتیم یا باید وارد میشدیم.حس کنجکاوی ما رو به داخل تنگه کشوند. تنگه اونقدر باریک بود که سه نفر به زحمت میتونستند کنار هم راه برند.پوشش گیاهی منطقه کاملا با آب هوای اونجا مغایر بود.دامنه کوه از چمن پوشیده شده بودو در ارتفاعات گل های سرخ در زمینه سبز چمن بسیار چشم نواز بود. به مسیر ادامه دادیم تا به انتهای تنگه رسیدیم.......بعد از تنگه دشتی بزرگ بود.......تابلو بعدی جلب توجه میکرد.......روش حکاکی شده بود "خاک مقدس".....دشت پوشیده بود از سنگ ریزها که راه رفتن روی اونها بسیار لذت بخش بود.در ادامه مسیر یک دیوار سرتاسری بود که تا افق کشیده شده بود ,وسط دیوار یک در چوبی بود و ما وارد شدیم.درختان سر به فلک کشیده در دو سمت و بستر سنگی راه و نوازش نور خورشید از لابلای درختان حس دلنشینی رو به همراه داشت.گلدسته های بنایی از دور رخ نمایی میکرد.همین طور که راه سنگی به پایان خود میرسید,نمای کامل بنا بیشتر نمایان میشد.انتهای راه سنگی یک مسجد بزرگ با گلدسته هایی بلند در یک حوطه ای دایره ای شکل که در سطحی پایین تر از جایی که ما قرار داشتیم ,ساخته شده بود.واز چهار طرف پله هایی از برای وارد شدن به محوطه بنا تعبیه شده بود.بعد از پایین رفتن از پله ها نظرمون به حوض بزرگ مقابل مسجد جلب شد. آبی به از حوض به سر صورت زدیم .همراه ما چندین آهو از آب حوض میخوردن.........بعد از شستن سرو صورت و پاها تابلوی دیگری دیدیم که فلشی داشت و روش نوشته شده بود "لطفا داخل شوید". به سمت فلش حرکت کردیم . دو مسیر پله ای  در دو طرف به در اصلی مسجد  می رسید و دیوار بین دو راه پله شیشه ای بود ,هر چه بیشتر به راه پله ها نزدیک میشدیم بهتر معلوم میشد آن طرف دیوار شیشه ای چه خبر است. به دم راه پله ها که رسیدیم نگاه هر دومان به آن طرف شیشه جلب شد,ولی آدریان به سرعت چشماشو بست واز پله ها بالا رفت ,ولی من کنجکاو شدم و از دیوار شیشه ای به داخل نگاه کردم.آن سوی شیشه یک استخر بزرگ بود که هفت دختر زیبا رو در آن شنا میکردن. متوجه نگاه های من شدند به همدیگه لبخندی زدن و از آب خارج شدن,هفت دختر زیبا با چشمانی آبی و موهای قهوه ای که گونه ها و سینه های خو درا به رنگ قرمز آغشته بودن و به دیوا ر شیشه ای نزدیک میشدن .خواستم از تماشای آنها دست بکشم و به پیش آدریان بروم,ولی حسی فریبنده میگفت:تو که تمام روز با آدریان بوده ای و از این پس هم با او خواهی بود,چرا اندکی ,بیشتر از تماشای آنها لذت نمیبری........قانع شدم و لبخندی بر لبانم نشست ,پیش خود گفتم اندکی آنها را تماشا میکنم سپس به دنبال آدریان میروم و از دیدن این مسجد زیبا لذت میبرم...........دو باره رو به دیوار شیشه ای کردم ,تنها یه دیوار شیشه ای فاصله ,بین من و هفت انوشه بود. تماشای آنها واقعا فریبنده بود. از انه پرسیدم شما که هستید؟ با رنگ سرخ روی سینه های خود روی دیوار شیشه ای نوشتن"روسپیان پریزاد قصه تو" و از در کناری خارج شدن........از پله ها که بالا میرفتم حسی ناخوشایند وجودم رو گرفته بود.......به دم در مسجد که رسیدم نمی خواستم وارد شم میخواستم برگردم و به دنبال هفت انوشه بگردم.

در مسجد باز شد و پسر جوان و زیبا رو از در خارج شد . و با لبخندی گفت: لطفا بفرمایید ......گفتم علاقه ای به وارد شدن ندارم و میخواهم برگردم.پسر جوان گفت:بیا داخلو تماشا کن زیاد طول نمیکشه........گفتم:وقتی داخلو تماشا کردم دوباره برمیگردم.......پسر جوان دستم گرفت و به داخل مسجد برد.........ستون های سنگی با کفی صیقلی و نقاشی های لعابی و برجسته که روی دیوار نصب شده بودند سقفی بلند و پر از نقاشی های دلنشین و انسان هایی که روی تخت ها نشسته بودن .بعد ار عبور از چند دوازه به تختی بسیار بزرگ که چند نفری روی آن نشسته بودن ,رسیدیم که یکی از آنها آدریان بود که همگی جامه سفید به تن داشتن,که مرا در بین خود جا دادن و لحظات دلنشینی را با هم سپری کردیم,سپس آدریان و پسر جوان با من هم مسیر شدن تا به در مسجد برسیم............پسر جوان در را باز کرد و گفت بفرمایید..به سمت در که نزدیک میشدم احساس کردم که تنهام.برگشتم و دیدم که آدریان کنار پسر جوان ایستاده......گفتم آدریان مگر نمیای؟ پسر جوان گفت:آدریان پیش ما میمونه..........گفتم :منم میخوام پیش شما بمونم.پسر جوان پاسخ داد...........خود شما گفتی وقتی داخل را دیدم دوباره بر میگردم و نمی مانم.آدریان اینجاست و خداحافظ و در بر من بسته شد.از پله ها پایین آمدم و خبری از هفت انوشه هم نبود................در مسیر برگشت مغموم و ناراحت از آنچه بر من گذشت و هی از خود میپرسیدم چرا بین آن سپید پوشان پذیرفته نشدم.

در کنار حوض بزرگ بودم که پسر جوان و زیبا رویی بر من ظاهر شد...........گفتم :کیستی.........گفت:من فرستادهای هستم از جانب ,صاحب این مسجد, تا پیامی به تو بدهم.............گفتم آن پیام چیست؟ گفت:تو یکبار دیگه فرصت داری تا در میان سپید پوشان پذیرفته شوی.......گفتم آن فرصت چیست؟ گفت: تو باید انتخاب کنی و اگر بتوانی گزینه درست را انتخاب کنی می توانی در این مسجد در آرامش باشی............گفتم: چه انتخابی ؟ گفت از عشق و شهوت باید یکی را انتخاب کنی..........گفتم چرا؟ گفت چون تو میخواستی این دو را همزمان در خود داشته باشی.........گفت زمانی که به تماشای آن هفت انوشه مشغول بودی چه حسی بر تو پدیدار گشت؟ با اندکی تامل گفتم :شهوت ,سپس پرسید ,زمانی که با سپیدپوشان بودی چه از آنها فهمیدی؟ گفتم :عاشقی گفت:تو باید از میان آنچه در این بنا به آن علاقه نشان دادی یکی را انتخاب کنی. پرسیدم پس چرا آدریان پذیرفته شد؟ در جواب گفت: چون او عاشقی را انتخاب کرد , به او گفتم او که نمی دانست صنعت ساکنان داخل مسجد عاشقی است؟ گفت: آری نمی دانست ولی در نگاه اول هم شهوت را انتخاب نکرد,ولی تو در سر داشتی که هم آن هفت انوشه را داشته باشی هم صنعت عاشق را. تو خواستی مکر کنی و حالا خود گرفتار مکر خواهی شد. گفت:از فردا زندگی بر تو سخت خواهد شد, تا زمانی که انتخاب کنی. از فردا ساعت 6 آن هفت انوشه که برای تو نماد شهوت هستن بر تو آشکار خواهند شدو فردای آن روز یگانه عشق زندگیت بر تو آشکار خواهد شد.و این دو اتفاق یک روز در میان رخ خواهد داد. تا یک اتفاق را انتخاب کنی . اگر دست خود را به هر کدام از آنها نشان دهی یعنی انتخاب خود را کرده ای و آن اتفاق برای تو خواهد بود.اگر انتخاب تو درست باشد پذیرفته خواهی شد.و بدان که سپید پوشان منتظر انتخاب درست تو خواهند بود, و در آخر گفت : یکبار دیگر میتوانی من را به پیش خود بخوانی,سپس پسر جوان ناپدید شد.

تمام مسیر آمده را تنها برگشت و وارد خانه شدم . در کاغذی که روی آینه چسبیده شده بود,نوشته بود به مسافرت رفتیم و من تنهاتر شدم.پیش خود گفتم انتخاب ساده ای است . فردا ساعت شش عشق را انتخاب میکنم ,هم یگانه دختر برای من میشود و هم در میان سپید پوشان پذیرفته میشوم. فردا ساعت 6 شد با شوقی خاص به پشت پنجره آمدم ,پرده را کنار زدم ولی آنچه منتظرش بودم آنسوی شیشه نبود. به جای آن دخترک ,آن هفت انوشه بیرون بودن.این باعث شد تا دوباره شهوت بر من چیره شود..........یاد سخن پسر جوان افتادم که گفته بود ,تو دچار مکر خواهی شد واین همان مکر بود که در روز دوم دخترک پشت پنجره بنشیند. و من باید شهوت را از خود دور بریزم تا عشق را جای آن بنشانم,عملی که برای من تا به امروز نشدنی بوده,واین عذابی است که در سی روز گذشته من را فلج کرده.

روی مبل نشسته بودم احساس میکردم حالم اندکی بهتره ,روبروم جلوی دیوار تابلو "ان یکاد" نصب شده بود که من پارچه ای سفید روش کشیده بودم.تا نگاهم بهش افتاد از جا بلند شدم و پارچه سفید رو از روی تابلو کشیدم.دوباره نشستم روی مبل ,ناگهان یاد آدریان افتادم,بهش قبطه میخوردم,چقدر باهمدیگه فرق داشتیم,اون یک انسان آرمانی بود که در یک لحظه همه چیزرو مال خودش کرد,توی یک لحظه چشماشو بست و پذیرفته شد.فرق منو  آدریان تنها در یک پلک زدن بود.کاش میتونستم مثل اون بشم کاش میتونستم مثل اون خوب انتخاب کنم.آره باید مثل آدریان بشم.یک لحظه پیش خودم گفتم ,کاش میتونستم اون پیام آور جوان رو دوباره ببینم و ازش بخوام که منم مثل ادریان بشم.ولی حیف من باید این تنهایی رو تحمل میکردم.یاد آخرین حرف پسر جوان افتادم که گفته بود ,یکباره دیگه هم میتونی من رو ببینی. ناگهان نور سفیدی داخل اتاق ظاهر شد,. پسر جوان پدیدار گشت و گفت هر چه میخواهی بگو.........گفتم تنها میخواهم مثل آدریان شوم,پسر جوان گفت:برخیز و خود را در آیینه ببین.........جلوی آیینه آدریان را دیدم............آری مثل آدریان شده بودم,به سمت پسر جوان برگشتم...........پسر جوان گفت:سپید پوشان منتظر انتخاب درست تو هستن و ناپدید شد.

این اولین بار بود که منتظر ساعت شش بودم تا عشق رو مال خودکنم.توی این مدت اینقدر خوشحال نبودم,ساعت شش شد ,پرده رو کنار زدم ,دخترک معصوم پشت پنجره روی نیمکت نشسته بود,سرش رو برگردوند و لبخندی به من زد,داشتم دستم رو بهش نشون میدادم.که یکدفعه به فکر هفت انوشه افتادم.خواستم فکرشون رو از خودم دور کنم ولی نتونستم. فکرشون مثل خوره تو وجودم نفوذ میکردو وجودم رو میگرفت.دیگه دخترک رو نمی دیدم ,تنها چیزی که میدیدم شهوت و هفت انوشه بود,داشتم دیونه میشدم,پرده رو انداختم و نشستم روی زمین , بازم نتونستم کار درست رو انجام بدم ,بازم یه شکست دیگه ,بازم یه عذاب دیگه برای فردا.همون جا افتادم ........از جام بلند شدم ,صبح بود...........رفتم توی حال و نشستم روی مبل,چشم به تابلو "ان یکاد" افتاد  و خشم وجودم رو گرفت,پارچه سفید رو کشیدم روی تابلو ,با اینکه مثل آدریان شده بودم بازم نتونستم انتخاب درست رو انجام بدم.نمیدونم چند ساعت همون جوری نشسته بودم و داشتم فکر میکردم.یاد دوران بچگی افتادم,یاد دبستان کلاس پنجم,بهد از ظهر ساعت شش کلاس ا نشا ,وارد شدن خانم انشا و بلند شدن بچه ها,نشستن بچه ها باصدای برجا..............نوشتن موضوع انشا روی تخته سیاه توسط خانم انشا..........علم بهتر است یا ثروت.......موضوع انشا بود.........خانم انشا رو به بچه ها کرد و گفت:پسرای گلم حالا شما بگید "علم بهتر است یا ثروت"بچه ها بعد از چند ثانیه همدل فریاد زدن........البته,شهوت..........شهوت.خنده های خانم انشا پر مفهوم و پر نکته بود.به خودم اومدم ,یادآوری او خاطره خشمم رو بیشتر میکرد.......دیگه میدونستم باید چی کار کنم,به سرعت از جا کند م پارچه سفید تابلو " ان یکاد"  خود به خود افتاد و من توجهی نکردم.....تو مسیر اتاق بودم که پیرهنم به دستگیره گیر کرد و من توجهی نکردم.خودمو به پنجره رسوندم به ساعت روی میز نگاهی انداختم..........ساعت شش بود.پرده رو کنار زدم و هفت انوشه با صورتی سرخ منتظر من بودن.دستم رو به سرعت بالا بردم ............چشمانم رو بستم ,ایست زمان رو احساس میکردم.چشمانم رو باز کردم ,توی استخر بودم و هفت انوشه من رو در برگرفته بودن.

جامه از من کندند........جامه از خودکندند............بر تنم نوازش کردن ........بر تنشان نوازش کردم.............بر لبانم بوسیدن...........بر لبانشان بوسیدم.حرارت بدنم دو چندان شد من را به زمین خواباندن و به مانند جزیره ای به میان خود کشیدن.لذتی بود بی مثال و گوارا,به اوج لذت خود رسیده بودم. چشمانم را باز کردم و از سقف شیشه ای بالا را دیدم که داشتم با یگانه عشقم,عشقبازی میکردم.لذت بر من چند برابر شد ............احساس سرمای شدیدی میکردم.اطراف خودمو دیدم همه چیز تیره و تار بود.دیگه از هفت انوشه خبری نبود,  داشتم خودمو  میدیدم در هفت پیکر. که با گونه هایی سرخ  و تمسخر آمیز به من میخندیدن و با صدایی دخترانه میگفتن"ما روسپیان پریزاد قصه تو هستیم" . "ما روسپیان پریزاد قصه تو هستیم" 

صدایی منو از جا کند ,بلند شدم وبه پشت پنجره رفتم,ساعت شش بود,پرده رو کنار زدم,بچه هایی که از مهد کودک اومده بودن ,داشتند توی پارک جلوی بلوک بازی میکردن,تو لذت تماشای بازی اونها بودم که صدایی از پشت میگفت:آدریان .........آدریان.........برگشتم ,برادرم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:2  توسط آدریان  | 

کارگردان توی آشپز خونه ذرت بو داده برای خودش درست میکرد. کارگردان سالیان درازیو رو تنها سر میکرد و تنهابود پخت ذرت ها که تموم شد اونا رو توی ظرف ریخت و به اتاقش رفت تا از دیدن فیلمی لذت ببره . روی مبل نشست ,مقابلش یک نمایشگر بزرگ بود, دستش به دکمه نمایشگر برد تا اونو روشن کنه . . . . . .

من ریکوام, دانشجوام, با همخونه ایم زنگی میکنم, از بچگی باهم بودیم تا الان, توی یه مدرسه درس خوندیم, توی یه دانشگاه درس می خونیم و توی یه خونه زندگی میکنیم  ولی خوب هم رشته ای نیستیم. اون عمران میخونه و من صنایع  . اسم رفیقم آدریانه. آماده شدم برم دانشگاه , آدریان هم با کامپیوتر داره روی پروژه اش کار میکنه, ولی گویا به مشکلی بر خورده و عصابش کلی خورده,  کیفم رو بر میدارم با ریکو خداحافظی میکنم تا راهیه دانشگاه بشم ,اونقدر سرش شلوغه که وقت نمیکنه که جوابم رو بده. مسیر خونه تا دانشگاه یه مسیر ال شکله کوتاهه, تا دانشگاه پیاده میرم , پیاده رفتن فرصت خوبیه که بتونم روی پروژه تحقیقاتی که با یکی از اساتید دارم همکاری میکنم, فکر کنم. یکدفعه صدای وحشتناکی میشنوم ,احساس میکنم روشنی روز داره کم میشه به اطرافم به دقت نگاه میکنم هاله ای خاکستری که ذرات سیاهی توش معلقند اطراف خیابون رو به شعاع چند متر احاطه میکنه. احساس میکنم حرکت ماشینا و آدما داره کند میشه تا اینکه کاملا ثابت میشن و رکود توی خیابون حاکم میشه ولی هیچ اتفاقی در حرکات من دیده نمیشه و دارم به حرکتم ادامه میدم,  ناگهان ذرات معلق در هوا شروع به بارش میکنن , گویا دارن سرب داغ رو بصورت گلوله گلوله توی سرم فرو میکنن, احساس درد شدیدیو از ناحیه سر میکنم که به قسمت های دیگه بدنم وارد میشه , انگار بدن و افکارم داره مسموم میشه و دارم به یه موجود عفونی و ویروسی تبدیل میشم . افکار زیادی توی ذهنم چرخ میخوره آهنگ های محسن نامجو رو به یاد میارم  و کلی افکار دیگه .  .  .  . گویا کنترلشون دست من نیست. یکدفعه نگاهم به سمت دیگه خیابون جلب میشه یه دختر روسری آبی مثل من داره رام میره که وضع درست حسابی نداره , روسریش داره از سرش میوفته و دکمه های بالای مانتوش بازه اصلا حالش سر جاش نیست . انگار من و اون دختر هستیم که توی ایست زمان داریم حرکت میکنیم,  که یکدفعه ماشینی با سرعت از کنار من رد میشه , صدای ضبط اش بلنده و از داخل ماشین صدایی فریاد میزنه  "مرد جان به لب رسیده را چه نامند" چند قدم که جلو میزارم اوضاع به حالت قبلی بر میگرده و ماشینا و آدما به حرکتشون ادامه میدن  ولی تیرگی هوا هنوز سر جاسه و تغییری نکرده. ولی انگار مردم تو باغ نیستن و گویا هیچ اتفاقی براشون نیوفتاده . به مسیر ادامه میدم تا به دانشگاه برسم , وارد دانشگاه میشم همه بچه ها رفتارشون عادیه و هیچکس حرفی در مورد اتفاقات چند لحظه پیش نمی زنه شاید اصلا نمی دونن چه اتفاقی افتاده. کلاس شروع میشه و آقای مارتینی وارد کلاس میشه , من توی ردیف دوم نشستم درست جلوی دید استاد . آقای مارتینی همون استادیه که باهاش توی پروژه تحقیقاتی همکاری میکنم. تو کلاس نشستم و به ماجراهای امروز فکر میکنم . ازدحام تو کلاس اونقدر زیاده که آقای مارتینی نمیتونه جلوی سرو صداها رو بگیره منم که از سر صداهای کلافم سرمو روی میز میزارم تا برای چند لحظه از همه چیز فارغ شم . که ناگهان استاد عصبانی میشه و کلاسو تعطیل میکنه. میخوام برم جلو تا قراره امروز بهش یاد آوری کنم ولی دورو برش اونقدر شلوغه که که منصرف میشم و به سمت خونه برمیگردم.

من آدریانم و دانشجوی عمران با ریکو هم خونه ام .دارم روی پروژه پایان ترم کار میکنم ,ولی اعصابم خورده چون یه ویروس وحشتناکی توی کامپیوتر افتاده که به هیچ وجه پاک نمیشه , یعنی پاک میشه ولی وقتی صفحه رو میبندی و دوباره باز میکنب دوباره ظاهر میشه و کلا کلافم کرده . آدریان داره آماده میشه تا بره کلاس , کیفشو بر میداره خداحافظی میکنه و میره اونقدر سرم شلوغه که نمی تونم جوابشو بدم یه چرخی تو خونه میزنم یه چایی میریزم تا ببینم چطور میشه از دست این ویروس لعنتی خلاص شد ,روی صندلی میشینم تا دوباره شروع کنم , هر ترفند و راهکاری که به ذهنم میرسه به کار میبندم ولی هیچ فایده ای نداره. سرهم رو روی میز میزارم تا یه چند لحظه فکر کنم . یاد دختری که دوسش دارم میوفتم و شروع میکنم به رویا پردازی ,به روسری آبی که برای تولدش گرفتم فکر میکنم, پیش خودم میگم اگه این مدرک رو بگیرم میرم خواستگاریش که ناگهان صدایی وحشتناک منو از رویا و خیال میاره بیرون,نظرم از پنجره به بیرون جلب میشه گویا خورشید گرفتگی رخ داده و همه جا داره تاریک میشه ,نگاهم به گوشه راست مانیتور میوفته ثانیه شمار کامپیوتر از حرکت باز ایستاده ناگهان صدای بارون شنیده میشه دوباره به بیرون نگاه میکنم ولی هیچ خبری از بارون نیست . صدای ماشینی که داره با سرعت تو خیابون حرکت میکنه شنیده میشه ضبطش هم داره برای خودش یه چیزایی میگه که درست نمی تونم بفهمم. دوباره به مانیتور نگاه میکنم ثانیه شمار کامپیوتر شروع به کا میکنه.

از پله ها با سرعت میام پاین و درو میبندم و وارد خیابون میشم سعی میکنم روسری آبیم رو درست کنم .دارم به کاری که کردم فکر میکنم , جز خیانت اسم دیگه ای روش نمیشه گذاشت . به ماجراهایی که با چارلی داشتم . چطور تونستم اون کارو بکنم البته نمی تونم از رابطه ای که با چارلی دارم دل بکنم از طرفی هم نمی تونم به علاقه پسر مورد علاقم بی تفاوت باشم . با هاش قراره ازدواج گذاشتم , یکدفعه از خودم بدم میاد , این چه ویروس وحشتناکیه که وارد زندگیم کردم. امروز با پسر مورد علاقم تو خونشون که با هم خونه ایش زندگی میکنه قرار دارم . نمی دونم چطور با کاری که امروز کردم باهاش برخورد داشته باشم. توی این افکار هستم که صدایی مهیب ب گوش میرسه و همه جا داره تاریک میشه , ذرات معلق در هوا دارن وارد بدنم میشن و دردی سر تا پای منو میگیره , زمان ایستاده . ماشینی از اون سمت خیابون که صدای ضبط اش بلنده , رد میشه . اون سمت خیابون پسری رو میبینم که کیف به دست داره و از شدت ترس فقط داره به جلوش نگاه میکنه و همین طور به راهش ادامه میده. رفت آمدها دوباره شروع میشه . یه نگاهی به خودم میندازم وضع جالبی ندارم روسریم از سرم افتاده و دکمه های بالایی مانتوم بازه . سعی میکنم خودمو جمعو جور کنم تا ضایع نباشه . راستی من مونیکا هستم دانشجوی معماری.

آماده میشم برم دانشگاه ,آخه من یه استادم .تو ماشین در حرکت هستم صدای نامجو از  ضبط صوت پخش میشه . صدایی وحشتناک جلب توجه میکنه و سیاهی هوا مشهوده ذرات سیاه معلق در هوا شروع به افتادن میکنن . احساس میکنم برخورده ذرات با ماشین باید ماشینو خورد کنه . از فاصله چند متری در دو سمت خیابون یه دختر پسر میبینم که دارن خلاف جهت هم حرکت میکنن. پسره اشنا میخوره و دختره داره روسری آبیشو درست میکنه . صدای محسن نامجو به گوش میرسه که میگه  "مرد جان به لب رسیده را چه نامند" به دانشگاه میرسم , میرم سر کلاس , کلاس واقعا شلوغو و نمی تونم جمع جورش کنم انگار یه ویروس وحشتناک تو کلاس پخش کردن . به ردیف دوم نگاه میکنم ریکو سرشو رو صندلی گذاشته . ناگهان عصبانی میشم و تصمیم میگیرم کلاسو تعطیل کنم. چشم دنبال ریکو میگرده که قراره امشبو بهش یادآوری کنم.

من و آدریان برای امشب تدارک دیدیم چون هر دومون مهمون داریم من با آقای مارتینی که قراره که روی پروژه کار کنیم و مهمون ویژه آدریان هم قراره برای شام بیاد پیش ما صدای در میاد آقای مارتینیه ,تا میاد بشینه صدای در دوباره تکرار میشه , گوشی رو بر میدارم , بله . . . . مهمونه ویژه آدریانه .من مهمون آدریانو ندیدم. گویا قراره امشب ایشون زیارت کنم. دختری با روسری آبی وارد میشه  با دوستان دست میده و خودشو معرفی میکنه " سلام ,من مونیکا هستم" آدریان آماده پذبرایی میشه که صدایی وحشتناک ما رو از جا میکنه صدایی وحشتناک تر از صدایی که صبح شنیدم,با اینکه ساعت 9 شبه و هوا تاریک شده ولی بعد از صدا هوا تاریک تر میشه , انگار غلظت هوا بیشتر شده و آسمان اندکی سرخ شده با بچه ها وآقای مارتینی تصمیم میگریم به پشت بوم بریم تا آسمون رو بهتر بتونیم ببینیم............ از پشت بوم همه جای شهر معلومه . یه هاله ای سیاه رنگ کله شهرو احاطه کرده و ذرات معلق در هوا که اندکی بزرگترن شروع به بارش میکنن صدایی شبیه صدای تگرگ میده. همگی احساس درد شدیدی میکنیم. بعد که همه چیز به حالت اول برمیگرده . آدریان میگه این سموم داره از آسمون به ما نازل میشه. آقای مارتینی با خشمی که به صورت داشت گفت: این کاره همون کارگردانیه که به قول فیلسوف سیبیلو خیلی وقته که مرده.

کارگردان همین طور که داره ذرت بو داده ها رو میخوره نمایشگر بزرگشو میزنه و شروع میکنه به تماشا کردن . کارگردان یه جوی استیک دستشه که میتونه با هاش به همه جای صفحه نمایش بره ,به چپ به راست ,شمال جنوب. ناگهان سمت راست نمایشگر یه علامت قرمز که تند تند داره چشمک میزنه .......کارگردان با جوی استیک روی علامت قرمز میره و دکمه زوم رو فشا میده و صفحه بزرگتر و بزرگتر میشه . علامت قرمز یه دخترو سه تا مرد رو نشون میده که یکیشون که سنش از بقیه بیشتره میگه : " این کاره همون کارگردانیه که به قول فیلسوف سیبیلو خیلی وقته مرده" کارگردان که عصبانی شده ظرف ذرت ها رو پرت میکنه و ب سرعت دکمه بنگ بنگ رو فشار میده .روی مبل لم میده و نفسی به راحتی میکشه و دکمه پلی رو میزنه , صدایی زیبا و دلنشین در اتاق حاکم میشه و میگه....... کارگردان شهر ما بنگ بنگ.........بنگ بنگ...........بنگ بنگ......بنگ بنگ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:36  توسط آدریان  | 

آن شب , یعقوب تنها ماند و مردی باوی تا طلوع فجر کشتی میگرفت و چون او دید
که بر وی غلبه نمی یابد . . . گفت: مرا رها کن.
یعقوب گفت: تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم .
به وی گفت: نام تو چیست ؟
گفت: یعقوب .
گفت: از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خداوند و با انسان مجاهده کردی و نصرت
یافتی .
ایلیا ناگهان از خواب بیدار شد و از جا جست و به آسمان شب خیره شد । مطلبی که باید به خاطر می آورد همین بود !
در گذشته های بسیار دور هتگامی که یعقوب در خیمه گاه خود بود , مردی به هنگام شب به درون خیمه آمد و تا طلوع فجر با او کشتی گرفت । یعقوب مبارزه را پذیرفت هر چند دانست حریف وی خداوند است. به هنگام طلوع فجر او هنوز شکست نخورده بود و مبارزه هنگامی پایان یافت که خداوند پذیرفت او را برکت دهد.
این داستان نسل به نسل گزارش شده بود تا هیچکس آن را فراموش نکند : گه گاه مبارزه با خداوند ضروری می نمود । هر موجود بشری در لحظه ای خاص که فاجعه ای زندگی اش را دچار اشوب میکرد : فاجعه ای مثل تخریب یک شهر , مرگ یک فرزند , اتهامی بی دلیل , بیماریی که موجب معلولیت دائمی میشد , در آن لحظه خداوند او را به مبارزه می طلبید واز او می خواست به این سوال پاسخ دهد: چرا به حیاتی این چنین کوتاه و پر رنج وابسته ای؟ معنای مبارزه تو چیست ؟
مردی که نمی توانست پاسخ دهد تسلیم می شد। اما آنکه در جستجوی معنایی برای حیات خود بود , آن را غیر منصفانه میافت و میکوشید با سرنوشت در آویزد. آنگاه بود که آتشی دیکر از آسمانها فرود می آمد, نه آن آتشی که می کشد بل آتشی که حصار های کهن را نابود میکند به انسان قابلیت های حقیقی ش را ارزانی میدارد. انسانهای جبون و فرومایه هرگز نمی گذارند که این شعله قلبشان را به آتش بکشد. آنچه می خواهند این است که شرایط سریعا به حالت قبلی برگردد تا بتوانند آن طور که عادت داشتند زندگیی کنند و بیندیشند.در عوض انسانهای با شهامت هر آنچه کهنه و سر امده است به آتش میکشند و به قیمت رنجی عظیم و درونی همه چیز را رها میکنند , حتی خدا را و به پیش میتازند.
آدم های شجاع همیشه لجبازند।
در آسمان خداوند لبخند میزد این آن چیزی بود که او می خواست : که هرکه مسئولیت زندگی خود را به عهده گیرد. نهایتا او به فرزندانش بزرگترین موهبت ها را عطا کرده بود: قابلیت انتخاب و تصمیم گیری در انجام اعمالشان.
ایلیا از تردید, شکست, و لحظات شک و بی تصمیمی طفره رفته بود ما خداوند سخاوتمند بود و او را بسوی ورطه گریز ناپذیر کشانده بود. تا به انسان نشان دهد که انسان نیاز به انتخاب سرنوشتش دارد نه پذیرش آن.
سالیان بسی دور مشابه همان شب یعقوب خداوند را رها نکرده بود. آنگاه بود که خداوند از وی پرسیده بود نام تو چیست ؟
پرسش این بود نام داشتن . وقتی یعقوب پاسخ داده بود , خداوند او را به نام اسرائیل تعمید داده بود. هرکس به هنگام تولد نامی دریافت می کند اما باید بیاموزد که زندگی خویش راا با کلامی که به آن معنا میدهد نام گذاری کند.
................................................گوشه هایی از کوه پنجم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:48  توسط آدریان  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:34  توسط آدریان  |